تبليغاتX
تلنگر سکوت

تلنگر سکوت

....

به چه میخندی تو ؟!     به مفهوم غم انگیز جدایی؟!


به شکست دل من یا به پیروزی دل خویش؟!         به چه میخندی تو؟!

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟!

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟!

به چه میخندی تو؟!

به دل ساده من میخندی که دگر تا به ابد به فکر خود نیست؟!

خنده دار است بخند

مثل پرستوی سراسیمه ی عشق /

                                   پشت دیوار دلم از همه محبوب تری


کاش یادت نرود روی این نقطه ی پر رنگ بزرگ ، بین


ناباوری آدم ها ،یک نفر میخواهد که به یادت باشد ، نکند


کنج هیاهو بروم از یادت .


یک جام پر از شراب دستت باشد / تا حال من خراب

دستت باشد / این چند


هزارمین شب بی خوابیست / ای عشق .فقط حساب

دستت باشد

بقیش هم بخون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 16:57  توسط انتظار   | 

زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت

نيست....

بوسيدن قول ماندن نيست

 

عشق الکیه همش کشکه دیروز فهمیدم 18/7/89  ینی یه جورایی فهمیده بودم ولی مطمئن ترشدم

بعضی آدما وقتی درگیرجامعه امروز ومشغله آن میشن عشق که چیزی نیس همه رو فراموش

میکنن البته شاید واسه من اینطوری باشن اگر هم این مطلب رو منکر  شن  وانمود میکنن نه

ما هنوزعاشقیم به نظرشما درسته ؟؟یا حرف من  اشکال داره ؟


هرکی تو جامعه ما فکرخودشه فقط گهگاه که سرشون خلوت میشه یا میخوان با یکی حرف

بزنن ودلتنگ میشن ومیبینن که کاردنیا همیشه هست اونوقت میرن سراغ   .....

پس باید رفت وفــکرکارخــود باشم


گاهی بعضی آدما همه چیزو   زیر سوال  میبرن مفهوم عشق واقعی و... 

 به نظر شما دنیا با این همه زیباییش با همه مشغله هاش ارزش جایگزین شدن وترجیح دادن 

اون  به عشــق رو  داره ؟؟

ازخودم وازهمه بریدم وخسته تر از    خسته ازهمه چیز


البته بهشون حق میدم دنیا وجامعه، ما رو مجبور میکنه که با واقعیت روبرو  شیم نباید خودمون

رو گول بزنیم گاهی باید همه چیزرو فراموش کرد وگاهی باید به حال خود خنده ای تمسخرآمیز

بلنــد همراه با فریادی  پرازسکوت داشت .

وبیشترازهمه باید به حال خود گریه کرد که دیگران تورو                 چی فرض میکنن.

 آدما همه عوض میشن تغییرمیکنن هرکسی بگه نه. دروغ گفته روزگار


بهم نشون داد  اینه اون روی سکه   جــدایــی وفــاصله ها  !!! تغییر    تغییر

 

   درسته   ازقدیم گفتن  همه چیزاولش خوبه   !!

   روی هر شانه،  سری . وقت وداع می گرید سر من وقت

وداع گوشه دیوار گریست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 22:36  توسط انتظار   | 

یك بار دختری حین صحبت با مردی كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”‌دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی… پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

ثابت كنی؟ نه! منمیخوام دلیلتو بگی

 

باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

 

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

عشق واقعی هیچوقت نمی میره

این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

 “عشق خام و ناقص میگه:”من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

 “ولی عشق كامل و پخته میگه:”بهت نیاز دارم چون دوست دارم

 “سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 11:58  توسط انتظار   | 

عزیزتر از آنی که بگویم دوستت دارم ،

 
محبوب تر از آنی که بگویم می خواهمت ،


نمی گویم مال من باش!


فقط گاهی به یادم باش !

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 11:9  توسط انتظار   | 

دیگه خسته شدم

 

کجاییی؟ دریغ از .....

یه سوال ؟ هنوز دوسم داری اصلاْ برای یه لحظه

هم شده    به یادم می افتی

 خیلیییییی   با  وفاییییی   عجیبیه

  دلم واست تنگ شده اما تو ............. ؟؟؟

چقدر در رویا     با نگاه هایم   نگاه هایت را ببوسم


اما باز تو           نیامده باشی ! ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 11:6  توسط انتظار   | 

کسی پیدا خواهد شد ؟؟؟

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر  

 
باشد و از من برای تو مهربان تر!!! 

 من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از هزار فرسخ  

 دور :در خشم، در مهربانی، در دلتنگی
 

 و در هزار همهمه ی دنیا یکه و تنها بشناسد...  


من تو را سخاوتمندانه به کسی می دهم که از آفتابگردان و تمام 
 

 سخاوت های عاشقانه این دل معصوم را بداند و ترنم دلپذیر هر آهنگ ، هر نجوای  

 کوچک برایش یک خاطره مشترک باشد...
  

او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت 
 

 آفتابی ست یا آن دلی که من برایش می میرم سرد و بارانی ست.... 

 
ای بهانه زنده بودنم! من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم  

 
که قلبش بعد از هر بار دیدن تو ، 

 
باز هم به دیوانگی و بی پروائی اولین نگاه تو بتپد .... 

 
همان طور عاشق ، همان مبهوت...... 

 با آن وقار بی مثال....... 

 
کسی پیدا خواهد شد؟ ؟؟

 
                         از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر؟


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 10:58  توسط انتظار   | 

 

تا جنون فاصله ایی نیست، از اینجا که منم ...

 باور نکردی            باور نکردی که سکوت


همان حرف نگفته       همان نگاه مشتاق و پرپر

باور نکردی
که باران
بهانه ایست، برای تو
که التهاب دریا
در چشم من
همان قرارهای توست ...

و عشق
امان از عشق
عشق، عشق و باز هم عشق
کلمه ایی که
روسیاهان زیادی را
سپید کرد ...

و همان عشق
ردپایی نگذاشت در تو
اما مرا
خاک ریز کرد  خاک ریز ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 10:41  توسط انتظار   | 

بر تو عاشقم

بیش از عشق بر تو عاشقم

ناممکن است که احساس خود را نسبت به توبا واژهها بیان کنم.اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشتهام با این همه هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،واژهها حتی نمیتوانند ذرهای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.گرچه نمیتوانم جوهر این احساسات شگفتانگیز را بیان کنم،میتوانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.آن گاه که با توام،احساس پرندهای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز میکند. آن گاه که با توام،چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا میکند. آن گاه که با توام، چون امواج دریا هستم،که توفنده و سرکش بر ساحل میکوبند.آنگاه که با توام،رنگین کمانی پس از توفانم،که پرغرور رنگهایش را نشان میدهد.آنگاه که با توام،گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.اینها تنها ذرهای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.شاید واژه «عشق» را ساختهاندتا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.اما باز هم این واژه کافی نیست.با این همه چون هنوز بهترین است بگذار بگویم و باز بگویم که             

                                   بیش از عشق بر تو عاشقم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 11:42  توسط انتظار   | 

  ماه رمضان پارسال یادته    دعا کردی ...     که دیگه اشک نریزم

در دلم به اندازه تمام کلما تی که حرف زده ام سکوت دارم
گاهی چه زیبا و آرام بخش است این سکوت و گاهی چنان احساس خفقان

 می کنم که می خواهم با تمام وجودم از ته دل فقط فریاد بکشم
تا تو بودی سکوت معنا نداشت غم معنا نداشت
همه شور بود و هیجان لبهایم با کلمات غریبه شده اند
کلمات برای ساختن یک جمله کنار هم جا نمی گیرند من همچنان در سکون و سکوت هستم  ولــی
همانند پری که باد آن را به این سو و آن سو می برد در خلا سرگردانم
بی هیچ اراده ای
نه نیازی هست
نه شوری هست
نه امیدی
که بخواهم به آینده بنگرم  رقابت خورشید و ماه برای نمایان شدن روز به روز سخت تر می شود.  و هدف در این رقابت جای خود را گم کرده است
پس ناگزیرم که این سکون و سکوت را حفظ کنم

تا تـــو برگـــردی . . .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 11:36  توسط انتظار   | 

و صد افسوس که اینگونه نیستم

حال انسانی هستم که قلبش جایگاه همیشگی قلب توست

جایگاه همیشگی دستانت که با قدرتش قلبم را تکه تکه می کنند

جایگاه همیشگی صدایت که با اهنگش قلبم را می لرزاند

جایگاه همیشگی اغوشت که با گرمی اش قلبم را می سوزاند

و جایگاه همیشگی چشمانت که با نگا هشان قلبم را مجنون تر می کند

و این درد ها را من می کشم نه قلبم

برای قلبی که عاشق باشد این درد ها ارامش است

افسوس که من انسانم واز درد فراق جان می کنم

پس ای کاش به جای قلبم بودم که با دستان پر قدرتت صدای دلنوازت

اغوش گرفتنت به ارامش می نشستم !!!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 11:33  توسط انتظار   |